اسم من "گودون" است. از وقتی برادر کوچکم گاستون به دنیا آمده، مامانم بی هوش و حواس شده. از صبح تا شب به گهواره ی گاستون چسبیده و مرتب می گوید: "ناز، ناز، خشگل من، ناچ، ناچ، پیشت..." می ترسم با این کارها، گاستون را خل و چل کند...
اسم من گودون است. یک روز چشمم به شکم مامانم افتاد. مثل توپ باد کرده بود. ترسیدم که توپ قورت داده باشد؛ این را به بابا و مامانم گفتم. بابا گفت: نترس، مامان توپ نخورده. مامان هم گفت: " همین روزها، یک نی نی برای تو به دنیا می آورم. " اما من اصلاً دلم نمی خواست نی نی داشته باشم...
اسم من گودون است. یک روز مامانم تصمیم گرفت، داداش کوچولویم گاستون را از پوشک بگیرد. برایش یک بسته شورت هفت تایی قشنگ خرید و او را روی لگن نشاند و گفت: "جیش توی لگن، باشه قند عسلم؟"